تبلیغات
My World - ســکــوت اخـتـیــار مـیــکـنــم

ســکــوت اخـتـیــار مـیــکـنــم

جمعه 9 اسفند 1392 07:45 ب.ظ

نــوشــتــه : سـئـو هـیـون :d





آهــنــگ جــدیــد GG رو شــنــیــدیــن ؟

مــثــلــه هــمــه آهــنــگــاشــون ارزش گــوش دادنـــو داره

زنـــدگــی مــثــه زهــرمــاره

19 روزه دیــگــه عــیــده ، نــمــیــریــن ایــنــقــد کــه ســر مــیــزنــیـــن

حــس خــوبــی نـیــســت

در رویــای کـســی گـــــم شــوی کـــه فــکـــر تـــو حــتــی

در خــوابـــش هــم نـمـیــگــنــجـــد ... !

فــقــط ایــنــو بــخــونــیــن :

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه وقتا فرق میکنه

گفت: رفیق یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکت کنم

گفت : من رفتنی ام !

گفتم : یعنی چی ؟

گفت : دارم میمیرم

گفتم : دکتر رفتی ، خارج از کشور ؟

گفت : نه همه دکترا اتفاق نظر دارن ، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد .

گفتم : خدا کریمه ، انشالله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت : اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست ؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه کلاه سرش گذاشت

و الکی امیدوارش کرد

گفتم : راست میگی ، حالا سوالت چیه ؟

گفت : من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم

از خونه بیرون نمیومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و

انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و

بدون اینکه حساب کتاب کنم بهشون کمک میکردم

مثل پیر مردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم

و آیا خدا این خوب شدن منو قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم میرسه

آدما تا دم رفتن و مرگ خوب شدنشون واسه خدا عزیز و مهمه

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر ، وقتی داشت

میرفت گفتم : راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت : معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز !!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدر

وقت دارم . با تعجب گفتم : مگه بیماریت چیه ؟

گفت : بیمار نیستم !

گفتم : پس چی؟

گفت : فهمیدم بالاخره یک روز مردنی هستم ، رفتم

دکتر گفتم میتونید کاری کنید که

اصلا نمیرم گفتن نه . پرسیدم خارج چی ؟ و باز جواب دادند نه !

خلاصه دوست عزیز ما رفتنی هستیم وقتش فرقی داره که کی باشه ؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد ...

امروز خدا این زنگ خطر رو برام بـه صدا در آورد

پس ...

نیاید یادم بره که یک روز رفتنی ام ...

کاش مردم میدانستند آنگاه شاید انقدرحرص نمی زدند و دیگران را

 نمی آزردند ... شما هستید ...

ولی دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب ...







نـظــرات : - - - :)
آخــریــن ویــرایــش: جمعه 9 اسفند 1392 08:04 ب.ظ